شعر زیر شاهکار بزرگ چارلز بوکوفسکی است که کمتر اثری از او در ایران به فارسی ترجمه شده اما ترجمه زیر که کار علیرضا میر اسدالله است در شماره ی 308 هفته نامه چلچراغ به چاپ رسیده که خواندن آن را به هرکسی پیشنهاد می کنم. لطفا تا آخر بخوانید. به علت داستان وار بودن آن وقت زیادی را از شما نخواهد گرفت. نام این شاهکار ادبی «مردی با چشمان زیباست». امیدوارم شما نیز مانند من لذت ببرید.
وقتی ما بچه بودیم
یک خانه ی عجیب بود
که همه ی پرده هاش،
همیشه بسته بود.
هیچ وقت ازش صدایی نمی اومد
و باغچه ی رو به روش
پر از بامبو بود.
ما عاشق بازی کردن میان بامبوها بودیم
و وانمود می کردیم تارزانیم
(هر چند که جینایی در کار نبود)
نزدیک همون باغچه
یه حوضچه ی قدیمی بود
پر از ماهی قرمز
چاق ترین ماهی قرمزهایی
که توی عمرمون دیده بودیم
اونا اهلی بودن
می اومدن روی آب
تکه های نون رو
از دست ما می دزدیدن
اما خونواده های ما بهمون می گفتن:
«هیچ وقت نزدیک اون خونه نشید»
بنابراین واضح بود که ما
همیشه دور و بر اون خونه بودیم .
ما دلمون می خواست بدونیم
آیا کسی اون جا زندگی می کنه اصلا
یا نه .
هفته ها گذشت
و ما هیچ کس رو ندیدیم
ولی یک روز صدایی شنیدیم
«تو لعنتی کثیف . . . »
صدای یک مرد بود
بعد در باز شد
طاق باز.
مردی اومد بیرون
یه بطری توی دست راستش بود
حدودا سی ساله.
یه سیگار برگ گوشه ی لبش بود
صورتش نتراشیده.
موهاش به هم ریخته بود.
شونه نشده،
پا برهنه بود.
با زیر پیرهن و زیر شلوار.
ولی چشمهاش
برقی
به برندگی لبه ی تیز تیغ داشت.
به ما گفت:
سلام جنتلمن های کوچولو
امیدوارم بهتون خوش بگذره ،
بعد خنده ی خفیفی کرد و
برگشت سمت خونه
ما برگشتیم
همگی جمع شدیم توی حیاط خونه ی ما
و همگی به ماجرا فکر کردیم.
بعد از کلی فکر فهمیدیم
خونواده های ما
می خوان که ما از خونه دور باشیم چون
اونا هیچ وقت دلشون نمی خواد
بچه هاشون اون مرد رو ببینن
مردی که طبیعیه ،
قویه و چشم هاش زیبان.
خانواده های ما از خودشون
شرم داشتن.
احساس کمبود می کردن.
این احساس بد که چرا اونا
مثل اون مرد نیستن.
بنابراین نمی خواستن که ما
دور و بر اون خونه بچرخیم.
با این همه ما برگشتیم.
هر روز اطراف همون خونه بودیم
میان بامبوها
کنار حوضچه ماهی ها
بارها و بارها
هفته ها و هفته ها
ولی هرگز دوباره آن مرد را ندیدیم.
وصدایش رو هم نشنیدیم.
پرده ها کماکان بسته بود.
و همه جا ساکت.
بالاخره یک روز
وقتی که از مدرسه بر می گشتیم
خانه را دیدیم که می سوخت.
نگاه کردیم تا خاکستر شد.
هیچ چیز باقی نموند به جز
دودی سیاه و غلیظ و در هم پیچیده
وتلی از خاکستر.
دویدیم به سمت حوضچه ماهی ها
آبی در آن نمانده بود.
و ماهی های نارنجی چاق
همه مرده بودن.
بیرون آب خفه شده بودن
برگشتیم به حیاط خانه ی ما
حرف زدیم و فکر کردیم
عاقبت فهمیدیم.
خونواده هامون خونه رو
به آتیش کشیدن.
اونا همه چیز رو کشتن
اونا ماهی های نارنجی رو کشتن
چون زیادی زیبا بودن.
خب بامبوها رو آتیش زدن
چون جایی برای اون همه زیبایی نداشتن.
اونا می ترسیدن
اونا از مردی که چشمان زیبا داشت
می ترسیدن.
ما هم ترسیدیم
ما ترسیدیم از اینکه در طول زندگی
چند بار دیگر شاهد اتفاقاتی
مثل این خواهیم بود.
تویی دنیایی که هیچ کس نمی خواد
کسای دیگه قوی و طبیعی و زیبا باشن.
دیگران اجازه نخواهند داد
پس خیلی ها باید بمیرن
خیلی ها.