دختری به نام ندا

21 06 2009

Neda3 این جا تهران است ، خیابان امیرآباد ساعت 7 عصر روز شنبه 30 خرداد 1388

دختری در گوشه ی خیابان افتاده و هیچ صدایی از او نمی آید  و تنها چند ثانیه بعد همه ی وجودش را خون فرا می گیرد و در دست های استادش برای همیشه جاودانه می شود ،

آه ای ندای عزیز تو شهید می شوی و من هنوز در کنج این اتاق لعنتی و در یک گوشه ی آرام  و ساکت آخرین نگاهت  را هر لحظه در برابر چشمانم می بینم ، وای بر من که هنوز چشم هایم را بسته ام  در حالیکه تو با چشمهای باز به شهادت رسیدی.

سکوت تو بلندترین فریاد تاریخ است . فریادت  جهان را به لرزه درآورده است ای شهید . . .

ندا تو هرگز نخواهی مرد ، چون که از خون به ناحق ریخته ی تو هزاران ندای دیگر جوانه خواهند زد و آنقدر بالا خواهند رفت تا دیکتاتوران تاریخ را برای همیشه راهی زباله دان تاریخ کنند . . .

قسم به اسم آزادی            به لحظه ای که جان دادی

به قلب از هم پاشیده          شهید در خون غلتیده

که راه ما باشد آن را ه تو ای شهید  . . .

ندا پس از شهادت

دیکاتورهای تاریخ همه سرانجام به خواری نشستند و این بار نیز دیر یا زود دیکتاتورهای زمانه  ما به خواری خواهند نشست. و آنگاه روزی است که  مردم  پاسخ این همه خونریزی وحشیانه را خواهند داد و آن روز مطمئنا دیر نخواهد بود . . .

درود بر همه ی شهدای راه آزادی





نقد . . .

18 05 2009

یک روز یکی از اساتیدمان می گفت که «خداوند برای هر انسانی شأنی قائل است و به هر انسانی مطابق با شأنی که برای او در نظر گرفته است امکانات لازم برای پیشرفت را می دهد».چیزی که بارز است این است که این گزاره خود گزاره ای منطقی در یک گفتمان نیست چرا که اگر قرار است گزاره ای به شیوه ی منطق بیان شود باید بین دو طرف گفتگو بر سر مقدمه ی اصلی توافق باشد تا بعدا نتیجه ای مورد توافق نیز حاصل شود.در حالیکه ایشان از گزاره ای استفاده کردند که مورد توافق نبود. نقد من به این مسأله بود که خداوند بر اساس کدام ملاک ، برای انسان ها«شأن» در خور آن ها را در نظر می گیرد. کودکی که در یک کشور فقیر افریقایی و از یک پدر و مادر گرسنه و مبتلا به بیماری ایدز به دنیا می آید «شأن» او بر اساس چه ملاکی در نظر گرفته شده است که هیچ امکاناتی برای رشد او فراهم نباشد؟ آیا شأن این کودک این است که بر اثر گرسنگی یا بیماری ایدز(که خود هیچ نقشی در آن نداشته است)بمیرد؟ . مگر گناه این کودک چیست که خداوند چنین شأنی را برای او در نظر گرفته است؟ در گوشه ای دیگر کودکی که از یک پدر و مادر تحصیلکرده و استاد دانشگاه و در نتیجه مرفه در یک کشور خوش آب و هوا ، امن ، آزاد و بسیار پیشرفته و با هوشبهر بالای 130 به دنیا می آید ، خداوند بر اساس کدام ملاک این «شأن» و مظابق با آن این «امکانات»  را برای او تعیین کرده است ؟ مگر کودک تازه به دنیا آمده از خود اختیاری دارد که کاری انجام دهد که شایسته ی این «شأن» و این «امکانات» باشد؟

به نظر نمی رسد پاسخی جز « نابرابری» برای این کارآفریدگار احتمالی وجود داشته باشد. نابرابری ای که در هر گوشه ی جهان و در هر زمینه ای می توان نمونه هایی از آن را دید.نابرابری یک صفت ناقص است و یک موجود کامل از هر نقصی مبراست.

آیا موجودی ناقص قادر به آفرینش جهان خواهد بود و آیا پرستش یک موجود ناقص با مبادی فکری جور می شود؟ البته عده ای مدام از برابری و عدالت در جهانی دیگر سخن می گویند. آیا با دلایل تجربی یا منطقی و نه با استفاده از مغالطه (که نمونه هایی از آن را در زیر توضیح داده ام)اصلا وجود جهانی دیگر قابل اثبات هست؟ برخی افراد در جواب خود می گویند وجود نداشتن جهان دیگر غیر عادلانه است.در پاسخ به این پرسش کریستفر هیچنز، میگوید که “کائنات به ما عدالت بدهکار نیست”. موقعیت ما در مقابل جهان موقعیت دانش آموزی از هستی و کسب معرفت نسبت به آن است نه طراحی هستی و پدید آوردن حقایق! ما تنها میتوانیم با آنچه موجود است و وجود دارد رابطه معرفتی و ادراکی برقرار کنیم نه اینکه آنچه باید باشد یا بهتر است باشد و ایدآل هست را درست و محقق فرض کنیم! به عبارت دیگر ما تنها میتوانیم کاشف حقیقت باشیم و نه مخترع حقیقت! حقایق وجود دارند و ما باید آنها را کشف کنیم، ما حق نداریم حقیقتی را اختراع کنیم! حقایق پوشیده (Cover) است و ما باید آنرا کشف (Discover) کنیم و هیچ تضمینی در واقعیت وجود ندارد که جهان باید عادلانه باشد.

*دوستان این پرسش ها  لزومأ بیانگر باور شخصی من نیست و تنها پرسش هایی است که دوست دارم پاسخ های آن را از افرادی با اندیشه های مختلف بشنوم. امیدوارم بتوان پاسخ های قاطع و منطقی را سرانجام یافت! هر چند که دور از دسترس نیست!

**درون پرانتز:

یک مشکل در این میان این است که استاد و شاگردان همسو با اندیشه های ایشان یک بحث فلسفی (یا منظقی) را آغاز می کنند ولی با استفاده از مغلطه های فراوان و به شیوه هایی غیر از منطق در پی تبیین مسأله آغازین بر می آیند و این شیوه ی یک گفتمان دو سویه ی منطقی نیست.

بزرگترین و رایج ترین مغلطه ای که این افراد به کار می برند ،« توسل به مرجعیت» و به دنبال آن « حمله ی شخصی» می باشد. در مغلطه ی توسل به مرجعیت ، فرد تلاش می کند درست بودن ادعایی را با نقل قول از شخصی(حقیقی یا حقوقی) که درباره ی موضوع آن ادعا دارای مرجعیت نیست اثبات کند.(در گفتمان ما ، استاد و شاگردان همسو با اندیشه های ایشان به محض درماندن در یک پاسخ به شیوه ی منطقی و به دور از مغالطات فلسفی ، فورا برای اثبات ادعای خود متوسل به کتاب مقدس یا اشخاص مقدس در مذهب خود می شدند و از این طریق  سعی در اثبات ادعای خود داشتند).به طور معمول افراد پایبند به یک اندیشه  و مذهب خاص که به آن باور قلبی دارند به دنبال استفاده از مغلطه ی نخست از مغلطه ی دفاع شخصی نیز استفاده می کنند . یعنی اینکه  بعد از آن که با یک مغلطه به گمان خود مدعای خود را اثبات کردند فرد مقابل خود را مورد هجوم قرار داده و سعی می کنند او را با زدن برچسب هایی از دور گفتگو خارج کنند.(برای نمونه بیشتر مسلمانان بعد از اینکه به گمان خود ادعای خود را ثابت کردند و از دادن پاسخی درست و  منطقی درماندند ، فرد مقابل را کافر، نا آگاه ، معاند و . . . می خوانند تا از این طریق راه را بر گفتگو ببندند و از آن جا که امنیتی برای افراد دگراندیش در یک کشور مسلمان مانند ایران وجود ندارد ، به جای پاسخگویی ، از روی قصد ، فرد را از روند بحث اخراج می کنند تا او احساس خطر کند و بخث را خاتمه دهد).

برای آگاهی بیشتر از مغالطات منطقی می توانید روی نوشته ی زیر کلیک کنید:

شرح مغالطات منطقی





برای پدر . . .

26 02 2009

برای پدر
به بهانه ی آغاز چهارمین دهه ی زندگی اش . . .

دست هایت هنوز بوی لباس های گِلی ات را می دهند که اگر چه آنها را هرگز ندیدم ولی در فریادهای همیشگی ات احساسشان کردم ، فریاد هایی که کوه را می لرزاند و دشت را به نفس نفس می اندازد .چگونه می توانستی بارانی نباشی بر آتشی که سرزمینت را در طغیان شعله هایش می سوزاند؟ ، چگونه می توانستی در ساحل بمانی و ببینی که کشتی ها چه آرام می رسند؟ آخر نه اینکه یادم داده ای موجها را دوست داشته باشم همیشه گمان می کنم عاشق دریا بودی و دل به دریا زدن ها . . .
می دانم که دوست داشتن چیزی آن هم به قدری که بخواهی جانت را برایش بدهی از هر کسی بر نمی آید ، می دانم که همیشه کسانی هم هستند که در پشت صخره ها خودشان را پنهان می کنند تا نکند موج ها ، آرامش او را بگیرند و خوب می دانم تو از آن هایی نبودی که این چنین بوده باشی.
هر فریاد تو بارانی است ، هر اشک تو لبخندی است و هر نفست طوفان. من چشم هایم را جز این نخواستم که تو را ببینم و از نمایش غرورت به غرور بیافتم . غرور اینکه من در کنار تو زندگی را یافتم . . .
سکوت نمی کنم چونکه یادم دادی گناه بزرگی است ، چون که می گفتی اگر من هم سکوت می کردم امروز در نهایت خوشی بودم و مثل خیلی ها که فکر می کنند خیلی زندگی به مذاقشان خوش است می توانستم از زندگی لذت ببرم ولی دردهایم را به تمام خوشی های آنان نمی فروشم ، دردهای من همه از خوشبختی است ، هم از عشق است . . .
آری پدر! ای فریاد زندگی من! باش تا ببینی نخواهم گذاشت ارزش هایت را عده ای ارزش نما به باد بدهند و به زور چماق ارزشهایت را دفن کنند ، چرا که من هیچ گاه در برابر خدایان سر به زیر نبودم . . .
پدر ، تو 40 ساله می شوی و انقلاب به دهه ی چهارم می رسد ، راستی دقت کرده ای چه تقارن بی جایی؟! تو 40 ساله می شوی و انقلاب هنوز 10 سال از تو عقب تر است ، از همه ی دوستانت ، از همه ی هم سنگرانت ، از همه ی آن هایی که تا پای جان به جز آزادی برای هیچ هدف دیگری نجنگیدند و حالا می خواهند به زور بگویند که برای آنان و ارزشهای اهریمنی اشان جنگیده اید و بس ، و شما را پشتوانه ی چماق های گرمشان می دانند و هر آن کس را که خواست برای آرمان واقعی شما که همه ی زندگی اتان را به پای آن فدا کردید و امروز زیر چکمه های آنان لگد مال می شود یعنی « آزادی » بجنگد ، یا حتی آن را فریاد بزند یا حتی اسم آن را بر زبان بیاورد ، به پای چوبه دار می فرستند ، چوبه ای که بند آن از جنس بند ترازوی عدالت اشان است . . .
و اکنون من نیز فریاد می زنم ، به سان موج ها که بر سر سنگ و به سان آفتاب که بر سر سایه ی سیاه شب . . .
شهید زنده است
چون شهادت زنده است . . .





18 01 2009

با ساز یک مرگ ، با گیتار یک لورکا

شعر زندگی اشان را سرودند

و چون من شاعر بودند

و شعر از زندگی اشان جدا نبود

و تاریخی سرودند با حماسه ی سرخ شعرشان

که در آن

پادشاهان یک خلق

با شیهه ی حماقت یک اسب

                              به سلطنت  نرسیدند

و آنان که انسان ها را با بند ترازوی عدالتشان به دار

                                                           آویختند،

 عادل نام نگرفتند.

                                                                              “ا.بامداد”

هفت تر از یاران دبستانی امان همچنان دربند پادشاهان عدالت! اند و ما نیز همچنان در اسارت سکوت،
و امروز نمایشی دیگر از آن ها که فریاد ها را در گلو خفه می کنند . از آن ها که سرنوشتشان با خشم و مرگ گره خورده است. آن ها که تبسم را بر لب ها جراحی می کنند و دلها را می پویند تا مبادا شعله ای در آن نهان باشد . . .
این جا ایران است ، آزادترین کشور دنیا. جایی که کسی را به خاطر اندیشه اش محکوم نمی کنند ، جایی که در سایه ی مقدسات ،همه ی مخالفان با آرامش هرچه بیشتر زندگی می کنند و جایی که زنان ، کارگران و دانشجویان بدون هیچ هراسی به دفاع از حقوق اولیه اشان می پردازند و هیچ هزینه ای نیز برای آن نمی پردازند . . .
آری این جا ایران است
آزاد ترین کشور دنیا . . .

این سخن زیبای نلسون ماندلا را هرگز نباید فراموش کرد که : ‏‏”سركوب‌گران نمي‌دانند كه آزادي چقدر گرانبهاست و گرنه خود را از آن محروم نمي‌كردند. آنها نه تنها سد راه ‏آزادي ما هستند که سد راه خودشان هم هستند”.

دانشگاه زنده استحتی اگر ما نباشیم . . .