تیرگان

تشتر، ستاره ی رایومند فرهمند را می ستاییم؛ که شتابان به سوی «فراخکرت» بتازد
چون آن تیر ِدر هوا پَران که آرش تیرانداز - بهترین تیرانداز ایرانی -
از کوه «اَیریو خشتوثَ» به سوی کوه «خوانونـَت» بیانداخت …

آنگاه آفریدگار اهوره مزدا بدان دمید، پس آنگاه [ ایزدان ] آب و گیاه، مهر فراخ چراگاه، آن [ تیر ] را راهی پدید آوردند.

اوستا - تشتر یشت، کرده ی چهارم

تیرگان

« جشن تیرگان خجسته باد »

هر چند که امروزه به جز نوروز و کمی هم یلدا و مهرگان چیزی از پیکره جشن های ایرانی نمانده است  . . .

با این همه هنوز در جاهایی از این پاک سرزمین ، تیرگان با آیین های زیبایش مانند آب پاشونک ، فال کوزه ، دستبند تیر و باد و . . .همچنان برگزار می شود به امید آنکه یک روز دوباره در هر گوشه ای از این خاک آن را به شادی بنشینیم.

*«جشن تیرگان» از بزرگ ترین جشن های ایران باستان است در ستایش و گرامیداشت «تیشتـَر»(تِشتـَر- تیر- شباهنگ - شِعرای یَمانی)، ستاره ی باران آور در باورهای مردمی، و درخشان ترین ستاره ی آسمان که در نیمه ی دوم سال، همزمان با افزایش بارندگی ها، در آسمان سرِ شبی دیده می شود.

*آب پاشان(آبریزگان) :این جشن در کنار آب ها، همراه با مراسمی وابسته با آب و آب پاشی و آرزوی بارش باران در سال پیش ِرو همراه بوده و همچون دیگر جشن هایی که با آب در پیوند هستند، با نام عمومی «آبریزگان» یا «آب پاشان» یا «سر شوران» یاد شده است.

*فال کوزه :یکی دیگر از مراسم این جشن مانند بسیاری از جشن های ایرانی «فال کوزه»(چکُ دولَه) می باشد.

روز قبل از جشن تیرگان، دوشیزه  ای را برمی گزینند و کوزه ی سفالی سبز رنگ دهان گشادی به او می دهند که «دوله» نام دارد، او این ظرف را از آب پاکیزه پر می کند و یک دستمال سبز ابریشمی را بر روی دهانه ی آن می اندازد آنگاه «دوله» را نزد همه ی کسانی که می برد که آرزویی در دل دارند و می خواهند در مراسم «چک دولَه» شرکت کنند و آن ها جسم کوچکی مانند انگشتری، گوشواره، سنجاق سر، سکه یا مانند این ها در آب دوله می اندازند. سپس دختر دوله را به زیر درختی همیشه سبز چون سرو یا مورد می برد و در آن جا می گذارد. در روز جشن تیرگان و پس از مراسم آبریزان، همه ی کسانی که در دوله جسمی انداخته اند و نیت و آرزویی داشتنه اند در جایی گرد هم می آیند و دوشیزه، دوله را از زیر درخت به میان جمع می آورد. در این فال گیری بیشتر بانوان شرکت می کنند و سال خوردگان با صدایی بلند به نوبت شعرهایی می خوانند و دختر در پایان هر شعر، دست خود را درون دوله می برد و یکی از چیزها را بیرون می آورد، به این ترتیب صاحب آن جسم متوجه می شود که شعر خوانده شده مربوط به نیت، خواسته و آرزوی او بوده است.

*دستبند تیر و باد :در آغاز جشن بعد از خوردن شیرینی، بندی به نام «تیر و باد» که از 7 ریسمان به 7 رنگ متفاوت بافته شده است به دست می بندند و در باد روز از تیرماه (9 روز بعد) این بند را باز کرده و در جای بلندی مانند پشت بام به باد می سپارند تا آرزوها و خواسته هایشان را به عنوان پیام رسان به همراه ببرد.
این کار با خواندن شعر زیر انجام می شود :

تیر برو باد بیا    غم برو شادی بیا

محنت برو روزی بیا  خوشه مرواری بیا

**متن اصلی را از « آریابوم » بخوانید.

**منظومه « آرش کمانگیر» از سیاوش کسرایی را حتما بخوانید.

غزلی برای رفتن

دِریا دِریا لا لا لا لا دِریا دِریا لا لا لا

دِریا دِریا لا لا لا لا دِریا دِریا لا لا لا

صدای شرجی و گرما با شور موسیقی جنوب در هم پیچیده و به گوش می رسد . . .

ای دل آرا مو مجنون تُنُم    چو موج دِریا پریشون تُنُم

وُی دِریا دِریا به شوقِت اومدُم  امشو تو بندر مو مهمون تُنُم

هنوز نیامده باید برویم . . .

انگار همین دیروز بود که به این جا آمدم ، با کوله باری از خستگی راهی دیاری شدم که بوی آفتاب از آن نمی آمد.و تا دلت می خواست پر بود از آدمهایی که به آسانی مرگ نیلوفر را باور می کردندو سرزمینی که اگر حواست به خودت نبود ، سادگی ات را می دزدیدند  . . .

توی این مدت که از سادگی ده به دروغی شهر آمدم ، سکوت سنگینی و بهت عجیبی سراسر روزهایم را می پوشاند ، و چه زیاد بودند کسانی که  خدا را برای خودشان می دزدیدند تا نکند دست ما ناباوران به باور آن ها ، بخواهد به خدایشان برسد . . .دانشکده علوم تربیتی و روانشناسی

امروز ، ترم تمام می شود  و باید با شیراز برای 3 ماه خداحافظی کرد تا برای مدتی به شهرهایمان برویم ، یکی به گیلان و یکی به هرمزگان ، یکی به بوشهر و یکی به اصفهان ، یکی به یاسوج و یکی به کرمان ، یکی به یزد و یکی هم به . . .

این یک سال پر بود از خاطره های تلخ و شیرین و تجربه های خوب و بد. که خوشبختانه برای من خاطره های خوش بیشتر بود . . .

روزهای دلبریدن خیلی سخت است مخصوصا اینکه این چند روز را هم با بچه ها پیش هم بودیم.

دوستان عزیزم ، محمد مهدی ، محمد رضا و بابک این روزها درکنار شما خستگی یک ترم از تنم در رفت.و هوای تازه ای گرفتم ، این چند روز واقعا خوش گذشت ، دلم خیلی برایتان تنگ خواهد شد.

و اما دوست عزیزم ، محمد ، تو را با هیچ واژه ای نمی توان توصیف کرد ، دلتنگی این روزها را نمی دانم چگونه باید تحمل کنم ، هرگز مهربانی هایت را فراموش نخواهم کرد ، امیدوارم هر چه زودتر ببینمت.

« گل نازُم اَمِرِم با یَک نگات

اَخِتِم شو به آهنگ ِ صَدات

حالا که عاشق روی ماهُتِم

اَنِسِم چشم و دلِم اَ زیر پات »

همکلاسی ها و دوستان گلم امیدوارم تابستان به همتون  خوش بگذره ، دلم خیلی براتون تنگ میشه.

تا دیدار دوباره همگی بدرود.

آن شب ستاره مرد . . .

از وا مانده های یک روز سرد زمستانی در چند سال پیش . . .

 « آن شب ستاره مرد بیابان سکوت کرد . . . »

مردی که بی بهانه ، هراسـان سکـوت کرد

مانند خواب ســـرد زمـســتان سکــوت کرد

روزی که نبــض ثانیــه هــایش گـــرفـته بود

تنها به پــشــت میله ی زنـدان سکوت کرد

مـحــکوم مانده بود در این شـهـــر بی پناه

تنـهـا بـرای خـــاطــر باران ، سکـــوت کــرد

آن شـب ستاره مــرد ، بدون هـــوای مــاه

آن شب ستـاره مـــرد ، بیابان سکـوت کرد

این نامه ی سیاه به پیوست شـب رسیـد

یک مرد، بی بـهــانه ،هراسان سکـوت کــرد

کد خدای خوب . . .

درود دوستان. ببخشید که یه کم طول کشید تا دوباره بنویسم. این بار از خودم کار تازه ای نداشتم. تصمیم گرفتم تا براتون نمونه ای زیبا از یک داستانک ایرانی بذارم.

 داستانک تقریبا شبیه هایکو در شعره که معمولا یه مفهوم عمیق رو توی چند سطر و یا گاهی توی چند واژه بیان می کنه.نمونه ی زیر یه داستانک قشنگ ازتارنگار داستانکه که امیدوارم از خوندنش لذت ببرین . . .

کدخدای خوب   

کدخدای ما آدم خوبی ست. او هر سال اجازه می دهد خودمان از زمین هایمان برداشت کنیم. خودمان بکاریم و خودمان آبیاری کنیم. او انسان وارسته و با خدایی ست. درست است که آدم عیال واری ست ، اما او هر سال تنها نیمی از محصولمان را می خواهد و ما با همان چند خمره باقی مانده خوشبختیم . می دانی که او هر چند وقت یک بار یکی از دختران زیبای روستا را به عقد خود درمی آورد و به کلفتی می پذیرد. واقعا آدم چقدر می تواند مهربان باشد و ما این چنین بندگان ناشکری باشیم! خودت که بهتر می دانی دخترم ، شانس به تو روی آورده ، آنجا به تو خوش خواهد گذشت و خوشبخت خواهی شد. بیا دخترم ، خوبیت ندارد ، کدخدا را منتظر نگذاریم ..

مربوط : و دخترک با لپهای قرمزش به خانه ی بخت می رود!
بی ربط :آه.. دلمان هوای مردن کرده است.

« Older entries