
ای تمامی دروازه های جهان!
مرا به باز یافتن فریاد گم شده ی خویش
مددی کنید!

ای تمامی دروازه های جهان!
مرا به باز یافتن فریاد گم شده ی خویش
مددی کنید!

به لحظه لحظه ی این روزهای سرخ قسم
که بوی سبــزتــریـن فـصـل ســال می آید
درودی به بلندای پرچم جنبش سبز ایران به همه ی سبز اندیشان ایران زمین و به همه ی آنانی که خون خود را فرش راهی کردند که سرانجام آزادی از آن خواهد گذشت و با خون خود ، فریاد های سبز و سرخ خود را بر دیوارهای تاریک زمانه به ثبت رساندند و بی صبرانه صبح را به انتظار نشستند . . .
چه شب های زیبایی بود وقتی که با هزار شوق به شهر می رفتیم و شادی سبزمان را با دیگران به اشتراک می گذاشتیم و انتظار صبح را فریاد می زدیم . چه قدر زیبا بود آن لحظه هایی که می دیدیم هم میهنانمان با هزار شوق می خواستند به پیشواز آزادی بروند این واژه ی مقدس گم شده در کتابهای مقدس! هر چند که به حداقلی از آن راضی بودند و امیدوار به آنکه یک روز مانده از زدگی اشان را غم نان نداشته باشند. . . .
و زمان می گذرد ، به همین سادگی! به همین سادگی که از من و تو می گذرند. و زمان می گذرد و شنبه ی شوم فرا می رسد ، روزی که باید فریاد بزنی و از همه چیزت بگذری وقتی که دیگر مجالی برای سکوت نمی ماند ، وقتی که دژخیم جوخه هایش را آشکارا در میادین اصلی شهر بر پای می کند و دست اهریمن به خون من و تو آغشته می شود. . .
اما این بار شب می رسد ، شبی که ماه نمی تابد تا سُم ضربه های اسب های وحشی بر پیکر های هم سنگرانمان را به چشم خدایان برساند . . .
چه شب های زشتی بود وقتی که می دیدی برای نیازهای حداقلی ات باید کتک بخوری ، اشک بریزی و خون ببینی! خون ریختن از ماموران خدایان! و چه زشت تر شب هایی بود که همکلاسی ات را می دیدی که همکلاسی دیگرت را به خون کشیده است ، که خدای جبار خوش گذران را بهانه ی نابودی انسان می کنند . انسان علیه انسان!
تصور کن خانه امنت را به آتش بکشند ، تصور کن که یک شب را تا صبح بیدار باشی و خانه ات را محاصره کرده باشند از ماموران امنیتی و تصور کن که دوهزار انسان باید با چویدستی ، کمربند ، و حتی شیشه و سنگ بخواهند از خود در برابر هجوم دشمنان خانگی در جایی که گمان می کردیم همیشه امن خواهد ماند محافظت کنند ، آری تو تصور کن ولی این واقعیتی تلخ بود که ما در آخرین شب دانشگاه در خوابگاه دانشجویی امان ، در دانشگاه شیراز تجربه کردیم ، دوست دارم بگویم از شیرینی تلخی که با دوستانمان در شب آخر داشتیم ، ساعت 3 شب بود و ما و دوستان هم طبقه ای امان روی کف زمین نشته بودیم و با هم شب را صبح می کردیم . یکی از بچه ها می گفت شاید امشب شب آخر زندگی امان باشد آن یکی می گفت فردا همه ی ما را مستقیم با اتوبوس های خوابگاه به کشتارگاه خواهند برد و یکی نیز در این میان می گفت همگی به هم قول بدهیم اگر چنین شد تا آخرین نفس هایمان بجنگیم . و من به این فکر می کردم که خدا را چه شده است و در کدام سوی خفته است که این ها را نمی بیند ، شاید هم می بیند و خودش را به ندیدن زده است!!
آری نزدیک به یک ماه و خورده ای از آن روزها می گذرد و ایران همچنان عزادار است. عزادار خون های ریخته شده در راه ابتدائی ترین حقوق انسانی پایمال شده در زیر چکمه های ی خودکامه های بزرگ تاریخ!
آه اگر آزادی سرودی می خواند
کوچک
همچون گلوگاه پرنده ای
هیچ کجا دیواری فرو ریخته بر جای نمی ماند
سالیان بسیار نمی بایست دریافتن را
که هر ویرانه نشانی از غیاب انسانی است
که حضور انسان
آبادانی است.
همچون زخمی
همه عمر
خونابه چکنده!
همچون زخمی
همه عمر
به دردی خشک تپنده!
به نعره یی
چشم بر جهان گشوده
به نفرتی
از خود شونده ، -
غیاب بزرگ چنین بود
سرگذشت ویرانه چنین بود.
آه اگر آزادی سرودی می خواند
کوچک
کوچک تر حتا
از گلوگاه یک پرنده…
این جا تهران است ، خیابان امیرآباد ساعت 7 عصر روز شنبه 30 خرداد 1388
دختری در گوشه ی خیابان افتاده و هیچ صدایی از او نمی آید و تنها چند ثانیه بعد همه ی وجودش را خون فرا می گیرد و در دست های استادش برای همیشه جاودانه می شود ،
آه ای ندای عزیز تو شهید می شوی و من هنوز در کنج این اتاق لعنتی و در یک گوشه ی آرام و ساکت آخرین نگاهت را هر لحظه در برابر چشمانم می بینم ، وای بر من که هنوز چشم هایم را بسته ام در حالیکه تو با چشمهای باز به شهادت رسیدی.
سکوت تو بلندترین فریاد تاریخ است . فریادت جهان را به لرزه درآورده است ای شهید . . .
ندا تو هرگز نخواهی مرد ، چون که از خون به ناحق ریخته ی تو هزاران ندای دیگر جوانه خواهند زد و آنقدر بالا خواهند رفت تا دیکتاتوران تاریخ را برای همیشه راهی زباله دان تاریخ کنند . . .
قسم به اسم آزادی به لحظه ای که جان دادی
به قلب از هم پاشیده شهید در خون غلتیده
که راه ما باشد آن را ه تو ای شهید . . .
دیکاتورهای تاریخ همه سرانجام به خواری نشستند و این بار نیز دیر یا زود دیکتاتورهای زمانه ما به خواری خواهند نشست. و آنگاه روزی است که مردم پاسخ این همه خونریزی وحشیانه را خواهند داد و آن روز مطمئنا دیر نخواهد بود . . .
درود بر همه ی شهدای راه آزادی
یک روز یکی از اساتیدمان می گفت که «خداوند برای هر انسانی شأنی قائل است و به هر انسانی مطابق با شأنی که برای او در نظر گرفته است امکانات لازم برای پیشرفت را می دهد».چیزی که بارز است این است که این گزاره خود گزاره ای منطقی در یک گفتمان نیست چرا که اگر قرار است گزاره ای به شیوه ی منطق بیان شود باید بین دو طرف گفتگو بر سر مقدمه ی اصلی توافق باشد تا بعدا نتیجه ای مورد توافق نیز حاصل شود.در حالیکه ایشان از گزاره ای استفاده کردند که مورد توافق نبود. نقد من به این مسأله بود که خداوند بر اساس کدام ملاک ، برای انسان ها«شأن» در خور آن ها را در نظر می گیرد. کودکی که در یک کشور فقیر افریقایی و از یک پدر و مادر گرسنه و مبتلا به بیماری ایدز به دنیا می آید «شأن» او بر اساس چه ملاکی در نظر گرفته شده است که هیچ امکاناتی برای رشد او فراهم نباشد؟ آیا شأن این کودک این است که بر اثر گرسنگی یا بیماری ایدز(که خود هیچ نقشی در آن نداشته است)بمیرد؟ . مگر گناه این کودک چیست که خداوند چنین شأنی را برای او در نظر گرفته است؟ در گوشه ای دیگر کودکی که از یک پدر و مادر تحصیلکرده و استاد دانشگاه و در نتیجه مرفه در یک کشور خوش آب و هوا ، امن ، آزاد و بسیار پیشرفته و با هوشبهر بالای 130 به دنیا می آید ، خداوند بر اساس کدام ملاک این «شأن» و مظابق با آن این «امکانات» را برای او تعیین کرده است ؟ مگر کودک تازه به دنیا آمده از خود اختیاری دارد که کاری انجام دهد که شایسته ی این «شأن» و این «امکانات» باشد؟
به نظر نمی رسد پاسخی جز « نابرابری» برای این کارآفریدگار احتمالی وجود داشته باشد. نابرابری ای که در هر گوشه ی جهان و در هر زمینه ای می توان نمونه هایی از آن را دید.نابرابری یک صفت ناقص است و یک موجود کامل از هر نقصی مبراست.
آیا موجودی ناقص قادر به آفرینش جهان خواهد بود و آیا پرستش یک موجود ناقص با مبادی فکری جور می شود؟ البته عده ای مدام از برابری و عدالت در جهانی دیگر سخن می گویند. آیا با دلایل تجربی یا منطقی و نه با استفاده از مغالطه (که نمونه هایی از آن را در زیر توضیح داده ام)اصلا وجود جهانی دیگر قابل اثبات هست؟ برخی افراد در جواب خود می گویند وجود نداشتن جهان دیگر غیر عادلانه است.در پاسخ به این پرسش کریستفر هیچنز، میگوید که “کائنات به ما عدالت بدهکار نیست”. موقعیت ما در مقابل جهان موقعیت دانش آموزی از هستی و کسب معرفت نسبت به آن است نه طراحی هستی و پدید آوردن حقایق! ما تنها میتوانیم با آنچه موجود است و وجود دارد رابطه معرفتی و ادراکی برقرار کنیم نه اینکه آنچه باید باشد یا بهتر است باشد و ایدآل هست را درست و محقق فرض کنیم! به عبارت دیگر ما تنها میتوانیم کاشف حقیقت باشیم و نه مخترع حقیقت! حقایق وجود دارند و ما باید آنها را کشف کنیم، ما حق نداریم حقیقتی را اختراع کنیم! حقایق پوشیده (Cover) است و ما باید آنرا کشف (Discover) کنیم و هیچ تضمینی در واقعیت وجود ندارد که جهان باید عادلانه باشد.
*دوستان این پرسش ها لزومأ بیانگر باور شخصی من نیست و تنها پرسش هایی است که دوست دارم پاسخ های آن را از افرادی با اندیشه های مختلف بشنوم. امیدوارم بتوان پاسخ های قاطع و منطقی را سرانجام یافت! هر چند که دور از دسترس نیست!
**درون پرانتز:
یک مشکل در این میان این است که استاد و شاگردان همسو با اندیشه های ایشان یک بحث فلسفی (یا منظقی) را آغاز می کنند ولی با استفاده از مغلطه های فراوان و به شیوه هایی غیر از منطق در پی تبیین مسأله آغازین بر می آیند و این شیوه ی یک گفتمان دو سویه ی منطقی نیست.
بزرگترین و رایج ترین مغلطه ای که این افراد به کار می برند ،« توسل به مرجعیت» و به دنبال آن « حمله ی شخصی» می باشد. در مغلطه ی توسل به مرجعیت ، فرد تلاش می کند درست بودن ادعایی را با نقل قول از شخصی(حقیقی یا حقوقی) که درباره ی موضوع آن ادعا دارای مرجعیت نیست اثبات کند.(در گفتمان ما ، استاد و شاگردان همسو با اندیشه های ایشان به محض درماندن در یک پاسخ به شیوه ی منطقی و به دور از مغالطات فلسفی ، فورا برای اثبات ادعای خود متوسل به کتاب مقدس یا اشخاص مقدس در مذهب خود می شدند و از این طریق سعی در اثبات ادعای خود داشتند).به طور معمول افراد پایبند به یک اندیشه و مذهب خاص که به آن باور قلبی دارند به دنبال استفاده از مغلطه ی نخست از مغلطه ی دفاع شخصی نیز استفاده می کنند . یعنی اینکه بعد از آن که با یک مغلطه به گمان خود مدعای خود را اثبات کردند فرد مقابل خود را مورد هجوم قرار داده و سعی می کنند او را با زدن برچسب هایی از دور گفتگو خارج کنند.(برای نمونه بیشتر مسلمانان بعد از اینکه به گمان خود ادعای خود را ثابت کردند و از دادن پاسخی درست و منطقی درماندند ، فرد مقابل را کافر، نا آگاه ، معاند و . . . می خوانند تا از این طریق راه را بر گفتگو ببندند و از آن جا که امنیتی برای افراد دگراندیش در یک کشور مسلمان مانند ایران وجود ندارد ، به جای پاسخگویی ، از روی قصد ، فرد را از روند بحث اخراج می کنند تا او احساس خطر کند و بخث را خاتمه دهد).
برای آگاهی بیشتر از مغالطات منطقی می توانید روی نوشته ی زیر کلیک کنید: