رستاخیز

17 10 2008

پس از سکوتی طولانی آمده ام تا دوباره بنویسم ولی با نگاهی دیگر. با نگاهی که از مسیر اصلی نخواهد گذشت.

راه رفتن از مسیر کناری را به جاده اصلی ترجیح می دهم چرا که هم اکنون راه اصلی در دست تعمیر است!.

« رستاخیز »

می خواهم بمیرم

می خواهم یک میلیارد بار بمیرم

و در جهانی برخیزم،

که همسایگان یکدیگر را بشناسند.

و مردم

همه ی رنگها را دوست بدارند.

می خواهم در جهانی برخیزم

که عشق ، به قیمت لبخند باشد.

مردان ، نمیرند.

زنان  ، نگریند.

و همه ی کودکان ، پدران خود را بشناسند.

عدالت باغی باشد ،

که مردم در آن

سیب های یکسان بخورند.

یکسان زندگی کنند ،

و یکسان بمیرند

می خواهم در جهانی برخیزم

که هیچ انسانی ، بیش از یک بار نمیرد!

 

                                                   ژاک پره ور





مردی با چشمان زیبا

5 09 2008

شعر زیر شاهکار بزرگ چارلز بوکوفسکی است که کمتر اثری از او در ایران به فارسی ترجمه شده اما ترجمه زیر که کار علیرضا میر اسدالله است در شماره ی 308 هفته نامه چلچراغ به چاپ رسیده که خواندن آن را به هرکسی پیشنهاد می کنم. لطفا تا آخر بخوانید. به علت داستان وار بودن آن وقت زیادی را از شما نخواهد گرفت. نام این شاهکار ادبی «مردی با چشمان زیباست». امیدوارم شما نیز مانند من لذت ببرید.

وقتی ما بچه بودیم

یک خانه ی عجیب بود

که  همه ی پرده هاش،

همیشه بسته بود.

هیچ وقت ازش صدایی نمی اومد

و باغچه ی رو به روش

پر از بامبو بود.

ما عاشق بازی کردن میان بامبوها بودیم

و وانمود می کردیم تارزانیم

(هر چند که جینایی در کار نبود)

نزدیک همون باغچه

یه حوضچه ی قدیمی بود

پر از ماهی قرمز

چاق ترین ماهی قرمزهایی

که توی عمرمون دیده بودیم

اونا اهلی بودن

می اومدن روی آب

تکه های نون رو

 از دست ما می دزدیدن

اما خونواده های ما بهمون می گفتن:

«هیچ وقت نزدیک اون خونه نشید»

بنابراین واضح بود که ما

 همیشه دور و بر اون خونه بودیم .

 ما دلمون می خواست بدونیم

آیا کسی اون جا زندگی می کنه اصلا

یا نه .

هفته ها گذشت

 و ما هیچ کس رو ندیدیم

ولی یک روز صدایی شنیدیم

«تو لعنتی کثیف . . . »

 صدای یک مرد بود

 بعد در باز شد

 طاق باز.

 مردی اومد بیرون

 یه بطری توی دست راستش بود

 حدودا سی ساله.

 یه سیگار برگ گوشه ی لبش بود

 صورتش نتراشیده.

 موهاش به هم ریخته بود.

 شونه نشده،

 پا برهنه بود.

با زیر پیرهن و زیر شلوار.

 ولی چشمهاش

 برقی

  به برندگی لبه ی تیز تیغ داشت.

 به ما گفت:

 سلام جنتلمن های کوچولو

 امیدوارم بهتون خوش بگذره ،

بعد خنده ی خفیفی کرد و

 برگشت سمت خونه

 ما برگشتیم

 همگی جمع شدیم توی حیاط خونه ی ما

 و همگی به ماجرا فکر کردیم.

بعد از کلی فکر فهمیدیم

 خونواده های ما

می خوان که ما از خونه دور باشیم چون

 اونا هیچ وقت دلشون نمی خواد

بچه هاشون اون مرد رو ببینن

 مردی که طبیعیه ،

قویه و چشم هاش زیبان.

 خانواده  های ما از خودشون

 شرم داشتن.

احساس کمبود می کردن.

 این احساس بد که چرا اونا

 مثل اون مرد نیستن.

 بنابراین نمی خواستن که ما

 دور و بر اون خونه بچرخیم.

با این همه ما برگشتیم.

هر روز اطراف همون خونه بودیم

میان بامبوها

کنار حوضچه ماهی ها

بارها و بارها

هفته ها و هفته ها

ولی هرگز دوباره آن مرد را ندیدیم.

وصدایش رو هم نشنیدیم.

پرده ها کماکان بسته بود.

و همه جا ساکت.

بالاخره یک روز

وقتی که از مدرسه بر می گشتیم

خانه را دیدیم که می سوخت.

نگاه کردیم تا خاکستر شد.

هیچ چیز باقی نموند به جز

دودی سیاه و غلیظ و در هم پیچیده

وتلی از خاکستر.

دویدیم به سمت حوضچه ماهی ها

آبی در آن نمانده بود.

و ماهی های نارنجی چاق

همه مرده بودن.

بیرون آب خفه شده بودن

برگشتیم به حیاط خانه ی ما

حرف زدیم و فکر کردیم

عاقبت فهمیدیم.

خونواده هامون خونه رو

به آتیش کشیدن.

اونا همه  چیز رو کشتن

اونا ماهی های نارنجی رو کشتن

چون زیادی زیبا بودن.

خب بامبوها رو آتیش زدن

چون جایی برای اون همه زیبایی نداشتن.

اونا می ترسیدن

اونا از مردی که چشمان زیبا داشت

می ترسیدن.

ما هم ترسیدیم

ما ترسیدیم از اینکه در طول زندگی

چند بار دیگر شاهد اتفاقاتی

مثل این خواهیم بود.

تویی دنیایی که هیچ کس نمی خواد

کسای دیگه قوی و طبیعی و زیبا باشن.

دیگران اجازه نخواهند داد

پس خیلی ها باید بمیرن

خیلی ها.

 





ماه جاودانگی و نمیرایی

23 07 2008

پس از تیرگان این بار به سراغ ماه امرداد خواهیم رفت و با هم از امرداد و جشن ها و آیین های این ماه می خوانیم .

نخست درباره نام امرداد که امروزه در همه جا با نام مرداد آن را می خوانیم و می شناسیم. این واژه که در اوستایی «امرتات»(ameretat) و در پهلوی امرداد(amordad)خوانده می شود به معنی جاودانگی و نمیرایی است که در برابر واژه ی مرداد که به معنی نابودی و نیستی است قرار می گیرد. از دیگر سو امرداد نام یکی از امشاسپندان در آیین مزدیسنا ( زرتشتی) است.

امرداد در باورهای ایرانیان در این جهان نگهبان گیاهان و رستنی ها به شمار می آید و کمال و دوام جهان معنوی نیز از این امشاسپند و امشاسپند خرداد است. درباره ی امشاسپندان به زودی و در نوشته های بعدیم خواهم نوشت.

این نام در اوستا و به ویژه در گاتها مظهر زوال ناپذیری و پایندگی خداوند است . از این رو این جشن را بیشتر در کنار چشمه سارها و باغ­ها و مزرعه­ های خرم و دلنشین در دامن طبیعت برپا می­کنند.

نیاکان ما در این روز به باغ ها و مزارع خرم می رفتند و پس از نیایش به درگاه اهورامزدا طی مراسمی این جشن را باشادی و سرور و در هوای پاک و در دامن طبیعت برگزار می کردند. این جشن امروزه تنها توسط زرتشتیان انجام می شود . . .

اما جشن ها و آیین های این ماه محدود به امردادگان نمی شود . در ادامه با چکیده ای از آیین ها و جشن های دیگر این ماه نیز آشنا خواهید شد :

* دهوا ربا (dehva rabba) عید بزرگ و اصلی منداییان ( پیروان حضرت یحیی که امروزه در جنوب غربی ایران زندگی می کنند) که جشن آغاز سال نو آنان است . در باورهای این مردم این روز روز بخشیده شدن گناهان حضرت آدم است. آیین ها و مراسمی که در این جشن وجود دارد آمیزه ای از ادیان ایرانی و ابراهیمی است.

* وارداوار (vardavar) یا جشن آب پاشی که یکی از جشن های بزرگ ارمنیان ایران می باشد . زمان برگزاری این جشن صد روز پس از عید پاک است. این جشن را از آن « استفیک» ایزد بانوی زیبایی و دلاوری می دانند.

* عید تادئوس : تادئوس یا قره کلیسا نخستین کلیسای مسیحیت در ایران است که در منطقه سرسبز و زیبای چالدران در شمال غربی کشور ساخته شده است . این کلیسا مزار تادئوس یکی از حواریون عیسی مسیح است. درهفت امرداد در پیرامون این کلیسا ارمنیهای بسیاری گرد هم می آیند و آیین های گوناگونی را به پا می دارند. همانطور که می دانید قره کلیسا در ماه گذشته به عنوان میراث جهانی در یونسکو به ثبت رسید.

* جشن فندق( در بخش هایی از استان قزوین) ، جشن می خواره ( در سغد و ورارود) ، جشن چله تابستان ، جشن میانه تابستان ، جشن  عروج مریم  و جشن خاچوراتس ( در میان ارمنیان ) ، جشن سال نو طبری و جشن سال نو دیلمی نیز از دیگر جشن های این ماه هستند.





تیرگان

29 06 2008

تشتر، ستاره ی رایومند فرهمند را می ستاییم؛ که شتابان به سوی «فراخکرت» بتازد
چون آن تیر ِدر هوا پَران که آرش تیرانداز – بهترین تیرانداز ایرانی -
از کوه «اَیریو خشتوثَ» به سوی کوه «خوانونـَت» بیانداخت …

آنگاه آفریدگار اهوره مزدا بدان دمید، پس آنگاه [ ایزدان ] آب و گیاه، مهر فراخ چراگاه، آن [ تیر ] را راهی پدید آوردند.

اوستا – تشتر یشت، کرده ی چهارم

تیرگان

« جشن تیرگان خجسته باد »

هر چند که امروزه به جز نوروز و کمی هم یلدا و مهرگان چیزی از پیکره جشن های ایرانی نمانده است  . . .

با این همه هنوز در جاهایی از این پاک سرزمین ، تیرگان با آیین های زیبایش مانند آب پاشونک ، فال کوزه ، دستبند تیر و باد و . . .همچنان برگزار می شود به امید آنکه یک روز دوباره در هر گوشه ای از این خاک آن را به شادی بنشینیم.

*«جشن تیرگان» از بزرگ ترین جشن های ایران باستان است در ستایش و گرامیداشت «تیشتـَر»(تِشتـَر- تیر- شباهنگ – شِعرای یَمانی)، ستاره ی باران آور در باورهای مردمی، و درخشان ترین ستاره ی آسمان که در نیمه ی دوم سال، همزمان با افزایش بارندگی ها، در آسمان سرِ شبی دیده می شود.

*آب پاشان(آبریزگان) :این جشن در کنار آب ها، همراه با مراسمی وابسته با آب و آب پاشی و آرزوی بارش باران در سال پیش ِرو همراه بوده و همچون دیگر جشن هایی که با آب در پیوند هستند، با نام عمومی «آبریزگان» یا «آب پاشان» یا «سر شوران» یاد شده است.

*فال کوزه :یکی دیگر از مراسم این جشن مانند بسیاری از جشن های ایرانی «فال کوزه»(چکُ دولَه) می باشد.

روز قبل از جشن تیرگان، دوشیزه  ای را برمی گزینند و کوزه ی سفالی سبز رنگ دهان گشادی به او می دهند که «دوله» نام دارد، او این ظرف را از آب پاکیزه پر می کند و یک دستمال سبز ابریشمی را بر روی دهانه ی آن می اندازد آنگاه «دوله» را نزد همه ی کسانی که می برد که آرزویی در دل دارند و می خواهند در مراسم «چک دولَه» شرکت کنند و آن ها جسم کوچکی مانند انگشتری، گوشواره، سنجاق سر، سکه یا مانند این ها در آب دوله می اندازند. سپس دختر دوله را به زیر درختی همیشه سبز چون سرو یا مورد می برد و در آن جا می گذارد. در روز جشن تیرگان و پس از مراسم آبریزان، همه ی کسانی که در دوله جسمی انداخته اند و نیت و آرزویی داشتنه اند در جایی گرد هم می آیند و دوشیزه، دوله را از زیر درخت به میان جمع می آورد. در این فال گیری بیشتر بانوان شرکت می کنند و سال خوردگان با صدایی بلند به نوبت شعرهایی می خوانند و دختر در پایان هر شعر، دست خود را درون دوله می برد و یکی از چیزها را بیرون می آورد، به این ترتیب صاحب آن جسم متوجه می شود که شعر خوانده شده مربوط به نیت، خواسته و آرزوی او بوده است.

*دستبند تیر و باد :در آغاز جشن بعد از خوردن شیرینی، بندی به نام «تیر و باد» که از 7 ریسمان به 7 رنگ متفاوت بافته شده است به دست می بندند و در باد روز از تیرماه (9 روز بعد) این بند را باز کرده و در جای بلندی مانند پشت بام به باد می سپارند تا آرزوها و خواسته هایشان را به عنوان پیام رسان به همراه ببرد.
این کار با خواندن شعر زیر انجام می شود :

تیر برو باد بیا    غم برو شادی بیا

محنت برو روزی بیا  خوشه مرواری بیا

**متن اصلی را از « آریابوم » بخوانید.

**منظومه « آرش کمانگیر» از سیاوش کسرایی را حتما بخوانید.





غزلی برای رفتن

21 06 2008

دِریا دِریا لا لا لا لا دِریا دِریا لا لا لا

دِریا دِریا لا لا لا لا دِریا دِریا لا لا لا

صدای شرجی و گرما با شور موسیقی جنوب در هم پیچیده و به گوش می رسد . . .

ای دل آرا مو مجنون تُنُم    چو موج دِریا پریشون تُنُم

وُی دِریا دِریا به شوقِت اومدُم  امشو تو بندر مو مهمون تُنُم

هنوز نیامده باید برویم . . .

انگار همین دیروز بود که به این جا آمدم ، با کوله باری از خستگی راهی دیاری شدم که بوی آفتاب از آن نمی آمد.و تا دلت می خواست پر بود از آدمهایی که به آسانی مرگ نیلوفر را باور می کردندو سرزمینی که اگر حواست به خودت نبود ، سادگی ات را می دزدیدند  . . .

توی این مدت که از سادگی ده به دروغی شهر آمدم ، سکوت سنگینی و بهت عجیبی سراسر روزهایم را می پوشاند ، و چه زیاد بودند کسانی که  خدا را برای خودشان می دزدیدند تا نکند دست ما ناباوران به باور آن ها ، بخواهد به خدایشان برسد . . .دانشکده علوم تربیتی و روانشناسی

امروز ، ترم تمام می شود  و باید با شیراز برای 3 ماه خداحافظی کرد تا برای مدتی به شهرهایمان برویم ، یکی به گیلان و یکی به هرمزگان ، یکی به بوشهر و یکی به اصفهان ، یکی به یاسوج و یکی به کرمان ، یکی به یزد و یکی هم به . . .

این یک سال پر بود از خاطره های تلخ و شیرین و تجربه های خوب و بد. که خوشبختانه برای من خاطره های خوش بیشتر بود . . .

روزهای دلبریدن خیلی سخت است مخصوصا اینکه این چند روز را هم با بچه ها پیش هم بودیم.

دوستان عزیزم ، محمد مهدی ، محمد رضا و بابک این روزها درکنار شما خستگی یک ترم از تنم در رفت.و هوای تازه ای گرفتم ، این چند روز واقعا خوش گذشت ، دلم خیلی برایتان تنگ خواهد شد.

و اما دوست عزیزم ، محمد ، تو را با هیچ واژه ای نمی توان توصیف کرد ، دلتنگی این روزها را نمی دانم چگونه باید تحمل کنم ، هرگز مهربانی هایت را فراموش نخواهم کرد ، امیدوارم هر چه زودتر ببینمت.

« گل نازُم اَمِرِم با یَک نگات

اَخِتِم شو به آهنگ ِ صَدات

حالا که عاشق روی ماهُتِم

اَنِسِم چشم و دلِم اَ زیر پات »

همکلاسی ها و دوستان گلم امیدوارم تابستان به همتون  خوش بگذره ، دلم خیلی براتون تنگ میشه.

تا دیدار دوباره همگی بدرود.





آن شب ستاره مرد . . .

8 06 2008

از وا مانده های یک روز سرد زمستانی در چند سال پیش . . .

 « آن شب ستاره مرد بیابان سکوت کرد . . . »

مردی که بی بهانه ، هراسـان سکـوت کرد

مانند خواب ســـرد زمـســتان سکــوت کرد

روزی که نبــض ثانیــه هــایش گـــرفـته بود

تنها به پــشــت میله ی زنـدان سکوت کرد

مـحــکوم مانده بود در این شـهـــر بی پناه

تنـهـا بـرای خـــاطــر باران ، سکـــوت کــرد

آن شـب ستاره مــرد ، بدون هـــوای مــاه

آن شب ستـاره مـــرد ، بیابان سکـوت کرد

این نامه ی سیاه به پیوست شـب رسیـد

یک مرد، بی بـهــانه ،هراسان سکـوت کــرد





کد خدای خوب . . .

21 05 2008

درود دوستان. ببخشید که یه کم طول کشید تا دوباره بنویسم. این بار از خودم کار تازه ای نداشتم. تصمیم گرفتم تا براتون نمونه ای زیبا از یک داستانک ایرانی بذارم.

 داستانک تقریبا شبیه هایکو در شعره که معمولا یه مفهوم عمیق رو توی چند سطر و یا گاهی توی چند واژه بیان می کنه.نمونه ی زیر یه داستانک قشنگ ازتارنگار داستانکه که امیدوارم از خوندنش لذت ببرین . . .

کدخدای خوب   

کدخدای ما آدم خوبی ست. او هر سال اجازه می دهد خودمان از زمین هایمان برداشت کنیم. خودمان بکاریم و خودمان آبیاری کنیم. او انسان وارسته و با خدایی ست. درست است که آدم عیال واری ست ، اما او هر سال تنها نیمی از محصولمان را می خواهد و ما با همان چند خمره باقی مانده خوشبختیم . می دانی که او هر چند وقت یک بار یکی از دختران زیبای روستا را به عقد خود درمی آورد و به کلفتی می پذیرد. واقعا آدم چقدر می تواند مهربان باشد و ما این چنین بندگان ناشکری باشیم! خودت که بهتر می دانی دخترم ، شانس به تو روی آورده ، آنجا به تو خوش خواهد گذشت و خوشبخت خواهی شد. بیا دخترم ، خوبیت ندارد ، کدخدا را منتظر نگذاریم ..

مربوط : و دخترک با لپهای قرمزش به خانه ی بخت می رود!
بی ربط :آه.. دلمان هوای مردن کرده است.








دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.