پایان و آغازی دیگر

19 11 2009

درود به همه ی خوانندگان این صفحه
همانگونه که می بینید این بلاگ در ایران به دلایلی نامعلوم فیلتر شده و امکان نوشتن دوباره در این وبلاگ برای من وجود ندارد.
از این پس نوشته های مرا که احتمالا دیگر سیاسی نخواهد بود از وبلاگ زیر می توانید دنبال کنید!
http://1raha.wordpress.com





20 10 2009

 farydezendani

ای تمامی دروازه های جهان!

مرا به باز یافتن فریاد گم شده ی خویش

مددی کنید!





فصل سبز

29 07 2009

Green-Rabit

به لحظه لحظه ی این روزهای سرخ قسم

که بوی سبــزتــریـن فـصـل ســال می آید

درودی  به  بلندای پرچم جنبش سبز ایران به همه ی سبز اندیشان  ایران زمین و به همه ی آنانی که خون خود را فرش راهی کردند که سرانجام آزادی از آن خواهد گذشت و با خون خود ، فریاد های سبز و سرخ خود را بر دیوارهای تاریک زمانه به ثبت رساندند  و بی صبرانه صبح را به انتظار نشستند . . .

چه شب های زیبایی بود وقتی که با هزار شوق به شهر می رفتیم و شادی سبزمان را با دیگران به اشتراک می گذاشتیم و انتظار صبح را فریاد می زدیم . چه قدر زیبا بود آن لحظه هایی که می دیدیم هم میهنانمان  با هزار شوق می خواستند به پیشواز آزادی بروند این واژه ی مقدس گم شده در کتابهای مقدس! هر چند که به حداقلی از آن راضی بودند و امیدوار به آنکه یک روز مانده از زدگی اشان را غم نان نداشته باشند. . . .

و زمان می گذرد ، به همین سادگی! به همین سادگی که از من و تو می گذرند. و زمان می گذرد و شنبه ی شوم فرا می رسد  ، روزی که باید فریاد بزنی و  از همه چیزت بگذری وقتی که دیگر مجالی برای  سکوت نمی ماند ، وقتی که دژخیم جوخه هایش را آشکارا در میادین اصلی شهر بر پای می کند و دست اهریمن به خون من و تو آغشته می شود. . .

اما این بار شب می رسد ، شبی که ماه نمی تابد تا سُم ضربه های اسب های وحشی  بر پیکر های هم سنگرانمان  را به چشم خدایان برساند . . .

چه شب های زشتی بود وقتی که می دیدی برای نیازهای حداقلی ات باید کتک بخوری  ، اشک بریزی و خون ببینی! خون ریختن از ماموران خدایان! و چه زشت تر شب هایی بود که همکلاسی ات را می دیدی که همکلاسی دیگرت را به خون کشیده است ، که خدای  جبار خوش گذران را بهانه ی نابودی انسان می کنند . انسان علیه انسان!

تصور کن خانه  امنت را به آتش بکشند ، تصور کن که یک شب را تا صبح بیدار باشی و خانه ات را محاصره کرده باشند  از ماموران امنیتی و تصور کن که دوهزار انسان باید  با چویدستی ، کمربند ، و حتی شیشه و سنگ  بخواهند از خود در برابر هجوم دشمنان خانگی در جایی که گمان می کردیم همیشه امن خواهد ماند محافظت کنند ، آری تو تصور کن ولی این واقعیتی تلخ بود که ما در آخرین شب دانشگاه در خوابگاه دانشجویی امان ، در دانشگاه شیراز تجربه کردیم ، دوست دارم بگویم از شیرینی تلخی که با دوستانمان در شب آخر داشتیم  ، ساعت  3 شب بود و ما و دوستان هم طبقه ای امان روی کف زمین نشته بودیم و با هم شب را صبح می کردیم . یکی از بچه ها می گفت شاید امشب شب آخر زندگی امان باشد آن یکی می گفت فردا همه ی ما را مستقیم  با اتوبوس های خوابگاه به  کشتارگاه خواهند برد و یکی نیز در این میان می گفت  همگی به هم قول بدهیم اگر چنین شد تا آخرین نفس هایمان بجنگیم . و من به این فکر می کردم  که  خدا را چه شده است و در کدام سوی خفته است که  این ها را نمی بیند ، شاید هم می بیند و خودش را به ندیدن زده است!!

آری نزدیک به  یک ماه و خورده ای از آن روزها می گذرد و ایران همچنان عزادار است. عزادار خون های ریخته شده در راه ابتدائی ترین حقوق انسانی پایمال شده  در زیر چکمه های ی خودکامه های بزرگ تاریخ!

آه اگر آزادی سرودی می خواند

کوچک

همچون گلوگاه پرنده ای

هیچ  کجا دیواری فرو ریخته بر جای نمی ماند

سالیان بسیار نمی بایست دریافتن را

که هر ویرانه نشانی از غیاب انسانی است

که حضور انسان

آبادانی است.

همچون زخمی

همه عمر

خونابه چکنده!

همچون زخمی

همه عمر

به دردی خشک تپنده!

به نعره یی

چشم بر جهان گشوده

به نفرتی

از خود شونده ، -

غیاب بزرگ چنین بود

سرگذشت ویرانه چنین بود.

آه اگر آزادی سرودی می خواند

کوچک

کوچک تر حتا

از گلوگاه یک پرنده…





دختری به نام ندا

21 06 2009

Neda3 این جا تهران است ، خیابان امیرآباد ساعت 7 عصر روز شنبه 30 خرداد 1388

دختری در گوشه ی خیابان افتاده و هیچ صدایی از او نمی آید  و تنها چند ثانیه بعد همه ی وجودش را خون فرا می گیرد و در دست های استادش برای همیشه جاودانه می شود ،

آه ای ندای عزیز تو شهید می شوی و من هنوز در کنج این اتاق لعنتی و در یک گوشه ی آرام  و ساکت آخرین نگاهت  را هر لحظه در برابر چشمانم می بینم ، وای بر من که هنوز چشم هایم را بسته ام  در حالیکه تو با چشمهای باز به شهادت رسیدی.

سکوت تو بلندترین فریاد تاریخ است . فریادت  جهان را به لرزه درآورده است ای شهید . . .

ندا تو هرگز نخواهی مرد ، چون که از خون به ناحق ریخته ی تو هزاران ندای دیگر جوانه خواهند زد و آنقدر بالا خواهند رفت تا دیکتاتوران تاریخ را برای همیشه راهی زباله دان تاریخ کنند . . .

قسم به اسم آزادی            به لحظه ای که جان دادی

به قلب از هم پاشیده          شهید در خون غلتیده

که راه ما باشد آن را ه تو ای شهید  . . .

ندا پس از شهادت

دیکاتورهای تاریخ همه سرانجام به خواری نشستند و این بار نیز دیر یا زود دیکتاتورهای زمانه  ما به خواری خواهند نشست. و آنگاه روزی است که  مردم  پاسخ این همه خونریزی وحشیانه را خواهند داد و آن روز مطمئنا دیر نخواهد بود . . .

درود بر همه ی شهدای راه آزادی