برای پدر
به بهانه ی آغاز چهارمین دهه ی زندگی اش . . .
دست هایت هنوز بوی لباس های گِلی ات را می دهند که اگر چه آنها را هرگز ندیدم ولی در فریادهای همیشگی ات احساسشان کردم ، فریاد هایی که کوه را می لرزاند و دشت را به نفس نفس می اندازد .چگونه می توانستی بارانی نباشی بر آتشی که سرزمینت را در طغیان شعله هایش می سوزاند؟ ، چگونه می توانستی در ساحل بمانی و ببینی که کشتی ها چه آرام می رسند؟ آخر نه اینکه یادم داده ای موجها را دوست داشته باشم همیشه گمان می کنم عاشق دریا بودی و دل به دریا زدن ها . . .
می دانم که دوست داشتن چیزی آن هم به قدری که بخواهی جانت را برایش بدهی از هر کسی بر نمی آید ، می دانم که همیشه کسانی هم هستند که در پشت صخره ها خودشان را پنهان می کنند تا نکند موج ها ، آرامش او را بگیرند و خوب می دانم تو از آن هایی نبودی که این چنین بوده باشی.
هر فریاد تو بارانی است ، هر اشک تو لبخندی است و هر نفست طوفان. من چشم هایم را جز این نخواستم که تو را ببینم و از نمایش غرورت به غرور بیافتم . غرور اینکه من در کنار تو زندگی را یافتم . . .
سکوت نمی کنم چونکه یادم دادی گناه بزرگی است ، چون که می گفتی اگر من هم سکوت می کردم امروز در نهایت خوشی بودم و مثل خیلی ها که فکر می کنند خیلی زندگی به مذاقشان خوش است می توانستم از زندگی لذت ببرم ولی دردهایم را به تمام خوشی های آنان نمی فروشم ، دردهای من همه از خوشبختی است ، هم از عشق است . . .
آری پدر! ای فریاد زندگی من! باش تا ببینی نخواهم گذاشت ارزش هایت را عده ای ارزش نما به باد بدهند و به زور چماق ارزشهایت را دفن کنند ، چرا که من هیچ گاه در برابر خدایان سر به زیر نبودم . . .
پدر ، تو 40 ساله می شوی و انقلاب به دهه ی چهارم می رسد ، راستی دقت کرده ای چه تقارن بی جایی؟! تو 40 ساله می شوی و انقلاب هنوز 10 سال از تو عقب تر است ، از همه ی دوستانت ، از همه ی هم سنگرانت ، از همه ی آن هایی که تا پای جان به جز آزادی برای هیچ هدف دیگری نجنگیدند و حالا می خواهند به زور بگویند که برای آنان و ارزشهای اهریمنی اشان جنگیده اید و بس ، و شما را پشتوانه ی چماق های گرمشان می دانند و هر آن کس را که خواست برای آرمان واقعی شما که همه ی زندگی اتان را به پای آن فدا کردید و امروز زیر چکمه های آنان لگد مال می شود یعنی « آزادی » بجنگد ، یا حتی آن را فریاد بزند یا حتی اسم آن را بر زبان بیاورد ، به پای چوبه دار می فرستند ، چوبه ای که بند آن از جنس بند ترازوی عدالت اشان است . . .
و اکنون من نیز فریاد می زنم ، به سان موج ها که بر سر سنگ و به سان آفتاب که بر سر سایه ی سیاه شب . . .
شهید زنده است
چون شهادت زنده است . . .
salam.ali boud.manam tabrik migam
درود بر نقیِ سرشار از احساسات زيبا، شنيدی ميگند بعد از سکوت پاييزی با همه ی زيبايي هايش بايد چشم انتظار بهار زيبايي باشيم الآن به محض اينکه وبلاگت را خواندم ياد اين جمله افتادم چون تو بعد از مدتی سکوت پاييزي نويد بهاري را در وبلاگت به ما دادی
بگذار آفتاب نیز برنیاید
به خاطر فردای ما
اگر بر ماش منتی است
ممنون از نظرت و از اینکه همراهی میکنی؛
وبلاگ جالبی داری
با مطالبی عمیق
با اجازه لینک می کنم
هنوز فرصتي هست
هنوز باران مي بارد
و (عصياني)
تصوير خستگي ناپذير مردان بهشت هست.
……. و جنگ دامنه دارد
و جنگ
پشت هر درخت و سنگ
سنگر گرفته است.
و اسب
پاي مي كوبد و
يال مي افشاند
و اسب
عطر وفاداري مردان بهشت است
و جنگ…..
دامنه دارد.
سلام
مطمئنا پدر بزرگواري داريد كه مي گويد:(ولی دردهایم را به تمام خوشی های آنان نمی فروشم ، دردهای من همه از خوشبختی است ، هم از عشق است . . .)و چقدر بزرگوار كه با وجود متحمل شدن دردهاي فراوان شما را به مبارزه اي بزرگ عليه سكوت مي خواند و اين درست برعكس پدران ماست كه تن آسايي را در ما تقويت مي كنند.
ادعا نمي كنم كه حرفهاي شما رو مي فهمم و يا درك مي كنم كه چه مي گوييد چون من جز قطره اي از دريا چيز ديگري نشنيده ام و هميشه سوالهاي من در مورد جنگ و مبارزه ي بزرگ با انكار و جوابهاي بي منطق همراه بوده است.
اميدوارم در پناه حق و در سايه ي خانواده ي بزرگوارتون هميشه موفق و مويد باشيد.
سلام بر شما دوست خوب لطف کرده و بر ما منت گذاشته بودید . به راستی چه کسانی ارزش فداکاری را نادیده می گیرند؟ باید دید که که متاسفانه بعضی در زمان امن در لباس فداکاری رفتند و ارزش فدا کاران واقعی را هم از بین می برند . درد همیشه در بین در مندان است آنان که بعد از آرامش طوفان کشتی نشین شدند . و از طوفان تعریف کردند و آن را به بی راه بردند.
سلام نقی خوبی
با درس ها چه کار میکنی
هر جا هستی موفق باشی
مطالب جدیدی تو وب نوشتم دوست دارم بخونید
وبتون عالیه مرسی