فصل سبز

29 07 2009

Green-Rabit

به لحظه لحظه ی این روزهای سرخ قسم

که بوی سبــزتــریـن فـصـل ســال می آید

درودی  به  بلندای پرچم جنبش سبز ایران به همه ی سبز اندیشان  ایران زمین و به همه ی آنانی که خون خود را فرش راهی کردند که سرانجام آزادی از آن خواهد گذشت و با خون خود ، فریاد های سبز و سرخ خود را بر دیوارهای تاریک زمانه به ثبت رساندند  و بی صبرانه صبح را به انتظار نشستند . . .

چه شب های زیبایی بود وقتی که با هزار شوق به شهر می رفتیم و شادی سبزمان را با دیگران به اشتراک می گذاشتیم و انتظار صبح را فریاد می زدیم . چه قدر زیبا بود آن لحظه هایی که می دیدیم هم میهنانمان  با هزار شوق می خواستند به پیشواز آزادی بروند این واژه ی مقدس گم شده در کتابهای مقدس! هر چند که به حداقلی از آن راضی بودند و امیدوار به آنکه یک روز مانده از زدگی اشان را غم نان نداشته باشند. . . .

و زمان می گذرد ، به همین سادگی! به همین سادگی که از من و تو می گذرند. و زمان می گذرد و شنبه ی شوم فرا می رسد  ، روزی که باید فریاد بزنی و  از همه چیزت بگذری وقتی که دیگر مجالی برای  سکوت نمی ماند ، وقتی که دژخیم جوخه هایش را آشکارا در میادین اصلی شهر بر پای می کند و دست اهریمن به خون من و تو آغشته می شود. . .

اما این بار شب می رسد ، شبی که ماه نمی تابد تا سُم ضربه های اسب های وحشی  بر پیکر های هم سنگرانمان  را به چشم خدایان برساند . . .

چه شب های زشتی بود وقتی که می دیدی برای نیازهای حداقلی ات باید کتک بخوری  ، اشک بریزی و خون ببینی! خون ریختن از ماموران خدایان! و چه زشت تر شب هایی بود که همکلاسی ات را می دیدی که همکلاسی دیگرت را به خون کشیده است ، که خدای  جبار خوش گذران را بهانه ی نابودی انسان می کنند . انسان علیه انسان!

تصور کن خانه  امنت را به آتش بکشند ، تصور کن که یک شب را تا صبح بیدار باشی و خانه ات را محاصره کرده باشند  از ماموران امنیتی و تصور کن که دوهزار انسان باید  با چویدستی ، کمربند ، و حتی شیشه و سنگ  بخواهند از خود در برابر هجوم دشمنان خانگی در جایی که گمان می کردیم همیشه امن خواهد ماند محافظت کنند ، آری تو تصور کن ولی این واقعیتی تلخ بود که ما در آخرین شب دانشگاه در خوابگاه دانشجویی امان ، در دانشگاه شیراز تجربه کردیم ، دوست دارم بگویم از شیرینی تلخی که با دوستانمان در شب آخر داشتیم  ، ساعت  3 شب بود و ما و دوستان هم طبقه ای امان روی کف زمین نشته بودیم و با هم شب را صبح می کردیم . یکی از بچه ها می گفت شاید امشب شب آخر زندگی امان باشد آن یکی می گفت فردا همه ی ما را مستقیم  با اتوبوس های خوابگاه به  کشتارگاه خواهند برد و یکی نیز در این میان می گفت  همگی به هم قول بدهیم اگر چنین شد تا آخرین نفس هایمان بجنگیم . و من به این فکر می کردم  که  خدا را چه شده است و در کدام سوی خفته است که  این ها را نمی بیند ، شاید هم می بیند و خودش را به ندیدن زده است!!

آری نزدیک به  یک ماه و خورده ای از آن روزها می گذرد و ایران همچنان عزادار است. عزادار خون های ریخته شده در راه ابتدائی ترین حقوق انسانی پایمال شده  در زیر چکمه های ی خودکامه های بزرگ تاریخ!

آه اگر آزادی سرودی می خواند

کوچک

همچون گلوگاه پرنده ای

هیچ  کجا دیواری فرو ریخته بر جای نمی ماند

سالیان بسیار نمی بایست دریافتن را

که هر ویرانه نشانی از غیاب انسانی است

که حضور انسان

آبادانی است.

همچون زخمی

همه عمر

خونابه چکنده!

همچون زخمی

همه عمر

به دردی خشک تپنده!

به نعره یی

چشم بر جهان گشوده

به نفرتی

از خود شونده ، -

غیاب بزرگ چنین بود

سرگذشت ویرانه چنین بود.

آه اگر آزادی سرودی می خواند

کوچک

کوچک تر حتا

از گلوگاه یک پرنده…


کارها

اطلاعات

10 جواب

8 08 2009
طالب مؤذنی

درود بر شما

بسیار دردناک بود. درد زایش ملت همین است. باید جان بدهیم تا جان بگیریم.

یاحسین میرحسین

9 08 2009
سلمان

سلام – دوست عزیز شما رو نمشناسم اما اددتون میکنم – خوشحال میشم آشنایی بدین..

9 08 2009
عباس كمالي

سلام
سلامي به سرسبزي ايران زمين سلامي به بلندهاي سبز قامت دوستان در خاك نشسته . خيلي زيبا بود و حس برانگيز اميدوارم پيروز از آن مردان سبز باشد دوباره منتظر حضور سبزت هستم . 26 مرداد در سالن احتماعات اداره آموزش پرورش شهرستان جم مراسم سي سالگي دبسان طالقاني حاجي آباد برگزار مي شود و تقدير از دو فرهنگي بازنشسته شهرستان منتظر حضور سبزتان هستيم.

11 08 2009
فرزاد

سلام عالي بود ناراحت كننده بود مخصوصا وقتي خاطرات تلخ شب آخر خوابگاه را دوباره زنده كردي و اون شب از همه درناكتر اين بود كه مي ديدي افرادي كه تا ديروز دم از رفاقت مي زدند حالا دارند دوستانت را جلوي چشمانت به خاك و خون مي كشند و به نام دين آدم ميكشند و حتي به همكلاسيشون هم رحم نمي كنند از انسان بودنم شرمم شد و از خودم بدم اومد كه چرا قبلا باهاشون خوش رفتاري داشتم .و يه چيز ديگه كه خيلي من را عصباني كرد و تو ازش چيزي ننوشتي اين بود كه از بچه هاي خوابگاه مي شنيدم كه بعضي بچه هاي شيرازي كه مثل هميشه ادعاهاي دروغيين داشتند كه بچه هاي خوابگاه را درك مي كنند اين دفعه هم سنگ تموم گذشتند و اون شب توي رختخوابشون راحت خوابيده بودند و مي گفتند بچه هاي خوابگاه حقشون است و بايد همين جوري باهاشون رفتار كرد تا ادب بشوند؟من موندم حتما خودشون هم همين جوري ادب شده اند.در حالي كه ما داشتيم به خاطر اين كه تنها خواسته مون آزادي و امنيت بود تنبيه مي شديم و توي خوابگاه شبي را به روز رسانديم كه ثانيه به ثانيه اش پر از اضطراب بود و به اندازه ي يك سال طول مي كشيد.ولي اون شب آخر كه توي اتاق همديگر با بچه ها جمع شده بوديم يك چيز بعد از خدا بهم قوت قبل مي داد و اونم اينكه وقتي ميديدم همه بچه ها ازمليت هاي مختلف گرفته تا اديان و مذاهب و قوميت هاي مختلف در كنار همديگر جمع شده اند تا از شرافت انسان ها دفاع كنند حتي با اينكه كشورشون نبود حاضر بودند جانشون را فدا كنند تا اجازه ندهند حتي يك مو از سر هم خوابگاهيشون كم بشه با اينكه نه زبان هم را مي فهميدند و نه از قبل قبل همديگر را مي شناختند در حالي كه امنيت خوابگاه به دست افرادي كه ادعاي شيعه علي (ع) مي كردند گرفته شده بود

13 08 2009
بیگانه

سلام رفیق. خوبی ؟
اون روزا دیگه تکرار نمیشه
امیدوارمم تکرار نشه.
اما میشه
و باید بشه تا بودنشان را به شدن تبدیل کنیم
بدرود

15 08 2009
herangza

سلام
نوشته هايت زيبا بودند ولي شايد زيباتر از آن دكتر شريعتي گفته باشند”ديكتاتوري و آزادي از اينجا ناشي نمي شود كه يك مكتب خود را حق مي شمارد يا ناحق ،بلكه از اينجا ناشي مي شود كه آيا حق انتخاب را براي ديگران قائل است يا قائل نيست”و شايد زيباتر از آن “وقتي كه زور لباس تقوا مي پوشد،بزرگترين فاجعه تاريخ رقم مي خورد”

30 08 2009
سلمان

کار جدیدم رو گذاشتم نت..
کاراکتر “الی کیو”! بیا نظرت رو بگو :)

31 08 2009
hyade

بگذارید این وطن دوباره وطن شود

بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود

بگذارید پیشاهنگ دشت شود

و در آنجا که آزاد است منزلگاهی بجوید

(این وطن هرگز برای من وطن نبود)

(در این سرزمین آزادگان برای من هرگز
نه برابری در کار بوده است نه آزادی)

آه بگذارید این وطن بار دیگر وطن شود

سرزمینی که هنوز آنچه باید نشده است وباید بشود

سرزمینی که در آن هر انسانی آزاد باشد

سرزمینی که از آن من است


“لنگستون هیوز”

10 09 2009
مریم

خیلی خوبه من هم به این راه و پیروزیش ایمان دارم

خوشحال میشم که تو تکمیل وبلاگم کمک کنید مرسی

24 09 2009
سلمان

سلام/ مرسی بابت نظر خوبت/آره این هم آدرس بلاگ جدیده
http://ghassemi-s.blogspot.com
/ اما هنوز معرفیش نکردم، با یک کار جدید معرفیش میکنم/ درود بر سبزینگی..

دیدگاه‌تان را بنویسید: