برای پدر . . .

26 02 2009

برای پدر
به بهانه ی آغاز چهارمین دهه ی زندگی اش . . .

دست هایت هنوز بوی لباس های گِلی ات را می دهند که اگر چه آنها را هرگز ندیدم ولی در فریادهای همیشگی ات احساسشان کردم ، فریاد هایی که کوه را می لرزاند و دشت را به نفس نفس می اندازد .چگونه می توانستی بارانی نباشی بر آتشی که سرزمینت را در طغیان شعله هایش می سوزاند؟ ، چگونه می توانستی در ساحل بمانی و ببینی که کشتی ها چه آرام می رسند؟ آخر نه اینکه یادم داده ای موجها را دوست داشته باشم همیشه گمان می کنم عاشق دریا بودی و دل به دریا زدن ها . . .
می دانم که دوست داشتن چیزی آن هم به قدری که بخواهی جانت را برایش بدهی از هر کسی بر نمی آید ، می دانم که همیشه کسانی هم هستند که در پشت صخره ها خودشان را پنهان می کنند تا نکند موج ها ، آرامش او را بگیرند و خوب می دانم تو از آن هایی نبودی که این چنین بوده باشی.
هر فریاد تو بارانی است ، هر اشک تو لبخندی است و هر نفست طوفان. من چشم هایم را جز این نخواستم که تو را ببینم و از نمایش غرورت به غرور بیافتم . غرور اینکه من در کنار تو زندگی را یافتم . . .
سکوت نمی کنم چونکه یادم دادی گناه بزرگی است ، چون که می گفتی اگر من هم سکوت می کردم امروز در نهایت خوشی بودم و مثل خیلی ها که فکر می کنند خیلی زندگی به مذاقشان خوش است می توانستم از زندگی لذت ببرم ولی دردهایم را به تمام خوشی های آنان نمی فروشم ، دردهای من همه از خوشبختی است ، هم از عشق است . . .
آری پدر! ای فریاد زندگی من! باش تا ببینی نخواهم گذاشت ارزش هایت را عده ای ارزش نما به باد بدهند و به زور چماق ارزشهایت را دفن کنند ، چرا که من هیچ گاه در برابر خدایان سر به زیر نبودم . . .
پدر ، تو 40 ساله می شوی و انقلاب به دهه ی چهارم می رسد ، راستی دقت کرده ای چه تقارن بی جایی؟! تو 40 ساله می شوی و انقلاب هنوز 10 سال از تو عقب تر است ، از همه ی دوستانت ، از همه ی هم سنگرانت ، از همه ی آن هایی که تا پای جان به جز آزادی برای هیچ هدف دیگری نجنگیدند و حالا می خواهند به زور بگویند که برای آنان و ارزشهای اهریمنی اشان جنگیده اید و بس ، و شما را پشتوانه ی چماق های گرمشان می دانند و هر آن کس را که خواست برای آرمان واقعی شما که همه ی زندگی اتان را به پای آن فدا کردید و امروز زیر چکمه های آنان لگد مال می شود یعنی « آزادی » بجنگد ، یا حتی آن را فریاد بزند یا حتی اسم آن را بر زبان بیاورد ، به پای چوبه دار می فرستند ، چوبه ای که بند آن از جنس بند ترازوی عدالت اشان است . . .
و اکنون من نیز فریاد می زنم ، به سان موج ها که بر سر سنگ و به سان آفتاب که بر سر سایه ی سیاه شب . . .
شهید زنده است
چون شهادت زنده است . . .





18 01 2009

با ساز یک مرگ ، با گیتار یک لورکا

شعر زندگی اشان را سرودند

و چون من شاعر بودند

و شعر از زندگی اشان جدا نبود

و تاریخی سرودند با حماسه ی سرخ شعرشان

که در آن

پادشاهان یک خلق

با شیهه ی حماقت یک اسب

                              به سلطنت  نرسیدند

و آنان که انسان ها را با بند ترازوی عدالتشان به دار

                                                           آویختند،

 عادل نام نگرفتند.

                                                                              “ا.بامداد”

هفت تر از یاران دبستانی امان همچنان دربند پادشاهان عدالت! اند و ما نیز همچنان در اسارت سکوت،
و امروز نمایشی دیگر از آن ها که فریاد ها را در گلو خفه می کنند . از آن ها که سرنوشتشان با خشم و مرگ گره خورده است. آن ها که تبسم را بر لب ها جراحی می کنند و دلها را می پویند تا مبادا شعله ای در آن نهان باشد . . .
این جا ایران است ، آزادترین کشور دنیا. جایی که کسی را به خاطر اندیشه اش محکوم نمی کنند ، جایی که در سایه ی مقدسات ،همه ی مخالفان با آرامش هرچه بیشتر زندگی می کنند و جایی که زنان ، کارگران و دانشجویان بدون هیچ هراسی به دفاع از حقوق اولیه اشان می پردازند و هیچ هزینه ای نیز برای آن نمی پردازند . . .
آری این جا ایران است
آزاد ترین کشور دنیا . . .

این سخن زیبای نلسون ماندلا را هرگز نباید فراموش کرد که : ‏‏”سركوب‌گران نمي‌دانند كه آزادي چقدر گرانبهاست و گرنه خود را از آن محروم نمي‌كردند. آنها نه تنها سد راه ‏آزادي ما هستند که سد راه خودشان هم هستند”.

دانشگاه زنده استحتی اگر ما نباشیم . . .





آزادی منهای بودن

20 12 2008

 

freedom21

می توان رشته ی این چنگ گسست

می توان کاسه ی این تار شکست

می توان فرمان داد آی طبل گران : زین پس خاموش بمان

به چکاوک امّا نتوان گفت مخوان.

در این دو هفته که گذشت و پس از برگزاری با شکوه مراسم روز دانشجو که البته با 2 روز تاخیر در دانشگاه شیراز برگزار شد و پس از اینکه نیروهای وابسته به حاکمیت بار دیگر به بهانه ی واهی توهین به مقدسات از هیچ تهمت ناروایی به بدنه ی جنبش دانشجویی دریغ نکردند 36 نفر از دوستان هم دانشگاهی امان  به کمیته ی انضباطی احضار شدند و پس از آن نیز 9 تن از دوستانمان مجموعا به 15 ترم تعلیق اجرایی با احتساب سنوات و ارجاع به کمیته ی انضباطی مرکزی محکوم شدند که برای چند تا از یاران دبستانی امان عملا به منزله ی اخراج از دانشگاه است. و همه این ها جز فضای تک صدایی  که از 3 سال پیش در دانشگاه های کشور به منظور گرفتن استقلال دانشگاه و نفوذ هر چه بیشتر حاکمیت و نیروهای وابسته ی آن ایجاد شده  و صد البته روحیه انتقاد ناپذیر حاکمیت که همیشه بر این ادعا بوده که صدای مخالفان را می شنود نشان دهنده ی چیزی دیگری نیست . . .

امّا آیا نتیجه ی این همه سرکوب و اختناق چیزی جز حرکت بیشتر و واکنش شدیدتر جنبش دانشجویی و تمام جنبش های اجتماعی خواهد بود؟ چیزی که بر همه معلوم است و سرکوب ، نتیجه ی معکوس خواهد داشت و به گمانم کمتر کسی باشد که به این نتیجه نرسیده باشد . .

در یک واگن بارکشی که به سوی بازار می‌رود
گوساله‌ای است با چشمان غم‌زده
بالای سر او در آسمان
پرستویی به نرمی بال می‌زند

چگونه بادها می‌خندند، با همه نیروی‌شان
می‌خندند و می‌خندند در تمام روز
و نیمی از شب تابستان

کشاورز گفت: «دیگر شکایت نکن
اصلا کی به تو گفته گوساله باشی؟
چرا بال نداری که پرواز کنی؟
مثل پرستو که سربلند و آزاد است…»

چگونه بادها می‌خندند، با همه نیروی‌شان
می‌خندند و می‌خندند در تمام روز
و نیمی از شب تابستان

گوساله‌ها به راحتی گرفتار می‌شوند و کشتار
و هرگز دلیلش را نمی‌فهمند
ولی هر کس که آزادی را ارج می‌نهد
مثل پرستو پرواز کردن را یاد می‌گیرد

چگونه بادها می‌خندند، با همه نیروی‌شان
می‌خندند و می‌خندند در تمام روز
و نیمی از شب تابستان.

زنده باد آزادی . . .





20 11 2008

آه اگر آزادی سرودی می خواند

کوچک،

همچون گلوگاه پرنده ای

هیچ دیواری

فرو ریخته باقی نمی ماند!

یکم آذر ماه دهمین سالگرد جانباختگان راه آزادی اندیشه و قلم گرامی باد.

داریوش و پروانه فروهر

م�مد جعفر پوینده و م�مد مختاری

همچنین بخوانید :

قتل های زنجیره ای